...پسر شجاع در غروبی سرد رو به خورشید نشسته بود و یاد می آورد آن روزهایی را که پر از خوشبختی بودند،اینک او یکی از سردترین انسانهایی بود که می شناخت،اودیگر به معنای واقعی کلمه بدبخت شده بود،او دیگر تمام این سختی ها را پذیرفته بود و به خود قول داده بود میان آنها زندگی کند تا دنیا را ترک کند،خورشید پایین و پایین تر می رفت و سرمای دنیای پست بر بدن پسر شجاع می نشست،پاییز بود...او سرش را پایین انداخت و بر کفشهایش خیره شد...پاهایش...چقدر در راه رسیدن به ممول این پاها دویدند،چقدر فریب این روزگار زا خوردند،چقدر در پی جستن مقبره برادر ممول در گورستان به آن بزرگی دویدند،چند هزار قبر را جستجو.کردند....پاهای مظلوم من...آرام باشید...که دیگر نیازی به جستن نیست...ما دگر رسیده ایم...به یک سرمنزل اجباری...به یک میعادگاه مرگ...می گذرد...سی سال از عمر پسر شجاه گذشته بود...او از 19 سالگی عاشق ممول بود...خیلی خاطرات زجر آوری در ذهن پسر شجاع جا خوش کرده بودند...خاطراتی که هر کسی را از پای می انداختند.در پس خنده های پسر شجاع غم ها و شکنجه های بود که یک پیرمرد جوان تجربه کرده بود...غروب به پایان رسید...او چشمهایش را که در اشک پنهان شده بودند را پاک کرد و سرش را بالا آورد...و در سرمای شب ناپدید شد....
برچسب:
نویسنده: پرهام شاکری
تاريخ: پنجشنبه
28 مرداد
1400 ساعت: 1:34