
الان از سال ۱۳۸۴ تا سال ۱۴۰۳ اومدم...من هنوز درگیر توام،تویی که نیستی،تویی که پی زندگیت رفتی،تویی که الان معلوم نیست چکار می کنی و منی که کم کم موهام سفید شد،منی که همه چیز دنیا رو دیدم،ولی تو فراموش نشدی،می دونی از درون خورد شدم،پوسیدم،اینکه میبینم چقدر داغون شدم منو اذیت می کنه،اینکه سال ۱۳۹۰ اونقدر من گریه کردم من و اذیت می کنه + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 16:49 توسط محمد | بخوانید...
ادامه مطلب
وای بر منگر تو آن گمگشته ام باشی...
ادامه مطلب
همش حس می کنم که تو وجود داری...و این سالها یه بازی نبوده..حس می کنم شاهین مرده...چون تو حرم امام رضا اینو مث واقعیت دیدم...حس می کنم شاهین نیست...چون تو بهشت زهرا زیاد پیش گشتم...حس میکنم مامان میترا داره با بیماریش دست و پنجه نرم می کنه...چون واسه خوب شدنش رو نماز دعا می کردم و آل یاسین می خوندم...حس میکنم ساسان پست و خبیث هنوز هست...چون هر روز هنوز لعنتش می کنم...حش میکنم بهار زندس...چون هنوز قسمش به جون نیما رو یادمه...حس میکنم شهره هنوز زندس و حتی ایدز گرفته....چون با تمام نیروی ذهنم باهاش جنگیدم تا سمت تو نیاد...حس میکنم همه و همه هنوز هستن...تنها کسی که نیست منم ...
ادامه مطلب
و بالاخره من تمام شدمبا مام احساساتم و غرور و مستیم...من تمام شدم..پایان غم انگیز من چه رسوایی ای به دامن کلمه عشق انداخت... ...
ادامه مطلب
سالها گذشتو اينك شخصيتهاي اصلي داستان:من:ازدواج كردم.اما هميشه روزم را با ممول شروع مي كنمممول:با يك پسر ديگر ازدواج كرد(به راحتي هر چه تمام تر)اين دنيا واقعا پسته.من از سال 1385 تا سال 1391 عاشقانه اون رو مي پرستيدم و هميشه تمام فكر و ذكر من اون بود.اما اون تنها با تمام ماجرا هايي كه خوندين منو بازي داد...واي كه بازيه تلخي...عمر يك انسان رو به بازي گرفت.... ...
ادامه مطلب