مدتهاسمعشو هیچ چیز ننوشته ام،سالها گذشت و.گذشت،پسر شجاع و معشو قه اش هر کدام در یک طرف دنیا رها شدند،هر کدام به نحوی،اما روزهای پسر شجاع آنقدر تلخ بود که هیچگاه طعم شادی را در زندگیش درک.نکرد،او کارهای زیادی را بی انگیزه شروع می کرد،اما در همه ی آنها شمست می خورد،پسر شجاع در افسردگی خ.یش شکیته و شکسته تر می شد،او برای خواب به قرصهای خواب آور روی آورده بود و همین دلیلی بر ایجاد بیماریهای دیگر در او شده بود،پسر شجاع صدای معشوقه اش را هر روز گوش میداد و هر آنچه از آن باقی مانده بود را در خود می پروراند،در آخرین کار پسر شجاع یک بدهکاری بسیار زیاد گریبانگیرش شده بود،برای همین او دیار خویش را ترک.گفت تا جایی دیگر بتواند کار کند و.بدهکاریش را برطرف کند،او دیگر آن شاهزاده و آن جوان سرزنده نبود،جوانی که برای خودش کار می کرد و.تعدادی کارگر داشت.....نه،اینک او در یک کارگاه نقش یک کارگر را ایفا می کرد،تنها چیزی که در پسر شجاع هنوز با انرژی زنده بود یاد آن دختری بود که تمام جانش را با خود برده بود....
برچسب:
نویسنده: پرهام شاکری
تاريخ: سه
شنبه
13 دی
1401 ساعت: 1:06