خرید بک لینک

درباره سایت

من وتو

امکانات وب

الان از سال ۱۳۸۴ تا سال ۱۴۰۳ اومدم...من هنوز درگیر توام،تویی که نیستی،تویی که پی زندگیت رفتی،تویی که الان معلوم نیست چکار می کنی و منی که کم کم موهام سفید شد،منی که همه چیز دنیا رو دیدم،ولی تو فراموش نشدی،می دونی از درون خورد شدم،پوسیدم،اینکه میبینم چقدر داغون شدم منو اذیت می کنه،اینکه سال ۱۳۹۰ اونقدر من گریه کردم من و اذیت می کنه + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 16:49 توسط محمد  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:10

سالها از ۱۳۸۴ گذشته،من سالهاست که زندگی نکرده ام،هر روز و هر شب به آن روزها فکر می کنم. به آن سالهایی که زندگی را از من گرفت

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:36

این روزها من هنوز همان پسر بچه ی قدیمی ام... هنوز درد می کشم هنوز فکر میکنم هنوز تنها هستم هنوز .... وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:43

سالها گذشت....سالها از تابستان ۱۳۸۵ گذشت،تابستانی برای آغازِ پایان من،چقدر خوب زندگی کردم...چقدر پاک زندگی کردم...چقدر انسان بودم...درست ۱۷وسال پیش،الان هیچی از خودم ندارم،هیچی از آن انسان شاد و سرزنده،الان فقط روزها را می گذرانن،در زندگی ای که در هر روزش بوی تعفن مرا خفه می کند،در زندگی ای که یک اجبار بزرگ بود،من دنیا را باختم،آری من جوانی و زندگی و دنیا را باختم،این حق من نبود،امیدوارم در دنیای دیگر خداوند بر من سخت نگیرد و این ۱۷ سال را ببیند،ببیند که من چه ها کشیدم،چقدر پاکسازی کردم...چقدر زجر کشیدم..چقدر تنها و تنها و تنها بودم.چقدر در خودم شکستم،امیدوارم خدا مرا نگاه کنید،این دنیا که گذشت...چقدر سخت است،باید حداقل ۳۰ سال دیگر نقش بازی کنم،تا عمرم به پایان برسد،۳۰ سال...چه کشیدی تو...چه ها کشیدی تو....ای داد بیداد از دنیا و از دنیا و از دنیا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:43

وای بر منگر تو آن گمگشته ام باشی

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: پنجشنبه 24 فروردين 1402 ساعت: 3:12

مدتهاسمعشو هیچ چیز ننوشته ام،سالها گذشت و.گذشت،پسر شجاع و معشو قه اش هر کدام در یک طرف دنیا رها شدند،هر کدام به نحوی،اما روزهای پسر شجاع آنقدر تلخ بود که هیچگاه طعم شادی را در زندگیش درک.نکرد،او کارهای زیادی را بی انگیزه شروع می کرد،اما در همه ی آنها شمست می خورد،پسر شجاع در افسردگی خ.یش شکیته و شکسته تر می شد،او برای خواب به قرصهای خواب آور روی آورده بود و همین دلیلی بر ایجاد بیماریهای دیگر در او شده بود،پسر شجاع صدای معشوقه اش را هر روز گوش میداد و هر آنچه از آن باقی مانده بود را در خود می پروراند،در آخرین کار پسر شجاع یک بدهکاری بسیار زیاد گریبانگیرش شده بود،برای همین او دیار خویش را ترک.گفت تا جایی دیگر بتواند کار کند و.بدهکاریش را برطرف کند،او دیگر آن شاهزاده و آن جوان سرزنده نبود،جوانی که برای خودش کار می کرد و.تعدادی کارگر داشت.....نه،اینک او در یک کارگاه نقش یک کارگر را ایفا می کرد،تنها چیزی که در پسر شجاع هنوز با انرژی زنده بود یاد آن دختری بود که تمام جانش را با خود برده بود.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: سه شنبه 13 دی 1401 ساعت: 1:06

...پسر شجاع در غروبی سرد رو به خورشید نشسته بود و یاد می آورد آن روزهایی را که پر از خوشبختی بودند،اینک او یکی از سردترین انسانهایی بود که می شناخت،اودیگر به معنای واقعی کلمه بدبخت شده بود،او دیگر تمام این سختی ها را پذیرفته بود و به خود قول داده بود میان آنها زندگی کند تا دنیا را ترک کند،خورشید پایین و پایین تر می رفت و سرمای دنیای پست بر بدن پسر شجاع می نشست،پاییز بود...او سرش را پایین انداخت و بر کفشهایش خیره شد...پاهایش...چقدر در راه رسیدن به ممول این پاها دویدند،چقدر فریب این روزگار زا خوردند،چقدر در پی جستن مقبره برادر ممول در گورستان به آن بزرگی دوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 1:34

دلکم...با اینکه دنیامو خراب کردی..اما هنوز دوست دارم...دلکم خیلی دنیا نامرده...اینا رئ خیلیا میگنووواما خدا می دونه کمتر کسی نامردیه دنیا رو مث من درک کرده...

برچسب: منم باید برم,منمق,منم اون یار شیرین,منم باید برم مداحی,منم که شهره شهرم,منم عکساشو,منم آن عاشق عشقت,منم آن شکسته سازی,منم,منمن, نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:44

همش حس می کنم که تو وجود داری...و این سالها یه بازی نبوده..حس می کنم شاهین مرده...چون تو حرم امام رضا اینو مث واقعیت دیدم...حس می کنم شاهین نیست...چون تو بهشت زهرا زیاد پیش گشتم...حس میکنم مامان میترا داره با بیماریش دست و پنجه نرم می کنه...چون واسه خوب شدنش رو نماز دعا می کردم و آل یاسین می خوندم...حس میکنم ساسان پست و خبیث هنوز هست...چون هر روز هنوز لعنتش می کنم...حش میکنم بهار زندس...چون هنوز قسمش به جون نیما رو یادمه...حس میکنم شهره هنوز زندس و حتی ایدز گرفته....چون با تمام نیروی ذهنم باهاش جنگیدم تا سمت تو نیاد...حس میکنم همه و همه هنوز هستن...تنها کسی که نیست منم ادامه مطلب

برچسب: تو نرفتی تو هنوزم اینجایی,تو نرفتی,تو پیش نرفتی,نه تو نرفتی هنوزم اینجایی,تو هیچگاه پیش نرفتی,دانلود آهنگ تو نرفتی, نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:43

دلکم این روزها دلم هوای تو رو کرده...هوای وعده هات..هوای شیرین زبونیات...هوای اذیت کردنات...هوای حرف گوش دادنات...هوای گریه هات

برچسب: دلکم دلبرکم,دلکم دلبرکم ناهید دانلود,دلکم دلبرکم دلبر بانمکم,دلکم دلبرکم ناهید mp3,دلکم علی عبدالمالکی,دلکم دلبرکم دلبر بانمکم دانلود,دلکم عبدالمالکی,دلکم یگانه,دلکم امید جهان,دلکم ناهید دانلود, نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:43

سالها گذشت...7 سال....ملی من هنوز مرد هستم..و شاید یه جوان یه زود پیر می شود...این را ریهای رنگ برگشته ام که به سفیدی میروند به من می گویند..چه سخت گذشت..چه سخت گذشت..خدای من..این سالهای سخت را نمی خواهم از من بگیری..تا اینکه همیشه بدانم که من چگونه پیر شدم...

برچسب: پیر شدم,پیر شدم ولی بزرگ نه,پير شدم,پیر شدم تواین قفس,پیر شدم نیومدی,پير شدم ولي بزرگ نه,پیر شدیم اما بزرگ نه,پیر شدم پیرتو ای جوونی,پیر شدم زدبازی,پیر شدم شعر, نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:43

و بالاخره من تمام شدم

با مام احساساتم و غرور و مستیم...من تمام شدم..پایان غم انگیز من چه رسوایی ای به دامن کلمه عشق انداخت...

برچسب: ایران و منابع انرژی,ایران ومنطقه جنوب غربی اسیا, نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:43

سام

بله همه این داستانها واقعیه

برچسب: salamander,salamence,salami,salamander resort,salamanca,salam,salamanca ny,salamander man,salamat,salamence smogon, نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:43

و اینک پسر شجاع در گوشه ای دچار افسردگی شدید...اما زندگی ادامه دارد

برچسب: دنیای بی رحم,دنياي بي رحم,دنیای بی رحمیست,دنیای بی رحم شعر,دنیا بی رحم,جملات دنیای بی رحم,چه دنیای بی رحمی,عجب دنیای بی رحمی,دنیا چه بی رحمی,دنیا خیلی بی رحمه, نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:43

سالها گذشت

و اينك شخصيتهاي اصلي داستان:

من:ازدواج كردم.اما هميشه روزم را با ممول شروع مي كنم

ممول:با يك پسر ديگر ازدواج كرد(به راحتي هر چه تمام تر)

اين دنيا واقعا پسته.من از سال 1385 تا سال 1391 عاشقانه اون رو مي پرستيدم و هميشه تمام فكر و ذكر من اون بود.اما اون تنها با تمام ماجرا هايي كه خوندين منو بازي داد...واي كه بازيه تلخي...عمر يك انسان رو به بازي گرفت....

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:43

صفحه بندی