
وای بر منگر تو آن گمگشته ام باشی...
ادامه مطلب
...پسر شجاع در غروبی سرد رو به خورشید نشسته بود و یاد می آورد آن روزهایی را که پر از خوشبختی بودند،اینک او یکی از سردترین انسانهایی بود که می شناخت،اودیگر به معنای واقعی کلمه بدبخت شده بود،او دیگر تمام این سختی ها را پذیرفته بود و به خود قول داده بود میان آنها زندگی کند تا دنیا را ترک کند،خورشید پایین و پایین تر می رفت و سرمای دنیای پست بر بدن پسر شجاع می نشست،پاییز بود...او سرش را پایین انداخت و بر کفشهایش خیره شد...پاهایش...چقدر در راه رسیدن به ممول این پاها دویدند،چقدر فریب این روزگار زا خوردند،چقدر در پی جستن مقبره برادر ممول در گورستان به آن بزرگی دو...
ادامه مطلب
سالها گذشت...7 سال....ملی من هنوز مرد هستم..و شاید یه جوان یه زود پیر می شود...این را ریهای رنگ برگشته ام که به سفیدی میروند به من می گویند..چه سخت گذشت..چه سخت گذشت..خدای من..این سالهای سخت را نمی خواهم از من بگیری..تا اینکه همیشه بدانم که من چگونه پیر شدم... ...
ادامه مطلب
و بالاخره من تمام شدمبا مام احساساتم و غرور و مستیم...من تمام شدم..پایان غم انگیز من چه رسوایی ای به دامن کلمه عشق انداخت... ...
ادامه مطلب
و اینک پسر شجاع در گوشه ای دچار افسردگی شدید...اما زندگی ادامه دارد...
ادامه مطلب