
الان از سال ۱۳۸۴ تا سال ۱۴۰۳ اومدم...من هنوز درگیر توام،تویی که نیستی،تویی که پی زندگیت رفتی،تویی که الان معلوم نیست چکار می کنی و منی که کم کم موهام سفید شد،منی که همه چیز دنیا رو دیدم،ولی تو فراموش نشدی،می دونی از درون خورد شدم،پوسیدم،اینکه میبینم چقدر داغون شدم منو اذیت می کنه،اینکه سال ۱۳۹۰ اونقدر من گریه کردم من و اذیت می کنه + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 16:49 توسط محمد | بخوانید...
ادامه مطلب
سالها گذشت...7 سال....ملی من هنوز مرد هستم..و شاید یه جوان یه زود پیر می شود...این را ریهای رنگ برگشته ام که به سفیدی میروند به من می گویند..چه سخت گذشت..چه سخت گذشت..خدای من..این سالهای سخت را نمی خواهم از من بگیری..تا اینکه همیشه بدانم که من چگونه پیر شدم... ...
ادامه مطلب
سالها گذشتو اينك شخصيتهاي اصلي داستان:من:ازدواج كردم.اما هميشه روزم را با ممول شروع مي كنمممول:با يك پسر ديگر ازدواج كرد(به راحتي هر چه تمام تر)اين دنيا واقعا پسته.من از سال 1385 تا سال 1391 عاشقانه اون رو مي پرستيدم و هميشه تمام فكر و ذكر من اون بود.اما اون تنها با تمام ماجرا هايي كه خوندين منو بازي داد...واي كه بازيه تلخي...عمر يك انسان رو به بازي گرفت.... ...
ادامه مطلب